سبد خرید شما خالی است

ماه همراه بچه هاست

کتاب ماه همراه بچه هاست نوشته گل علی بابایی و سرگذشت نامه شهید ابراهیم همت از تولد تا شهادت در جزایر مجنون در قالب 27 خاطره می باشد . این کتاب حاصل مصاحبه نویسنده با خانواده و دوستان و همرزمان شهید است و بیشتر متن کتاب مربوط به سالهای دفاع مقدس می باشد . کتاب حاضر در 271 صفحه با قلمی روان و متنی ساده و صمیمانه نگاشته شده است .

(0)
زمان باقی مانده
16,000 تومان

اطلاعات بیشتر

موضوع کتاب ماه همراه بچه هاست سرگذشت نامه شهید ابراهیم همت در قالب نقل خاطرات خانواده و دوستان و همرزمان شهید می باشد .

همانطور که پیر خمین گفت راه را باید با ستاره ها پیدا کرد لذا  گل علی بابایی این کتاب را با کوشش و طی ساعت ها مصاحبه در قالب 27 خاطره  به همراه تعدادی عکس سیاه و سفید و دست نوشته در 271 صفحه جمع اوری و تدوین نموده و توسط انتشارات صاعقه به چاپ رسانیده است .

شهید همت از سرداران شناخته شده دفاع مقدس بود و در جزایر مجنون به فیض شهادت رسید .

در این کتاب سرگزشت شهید از تولد و زندگی شخصی تا حضور در صحنه دفاع مقدس و دلاوری در مجنون روایت شده است . 

زندگی نامه شهدا و خواندن از آنان زیباست و متن روان کتاب نویسنده این زیبایی را بیشتر نموده است . 

سیر نگارشی در کتاب گاه صمیمانه گاه گزارشی و گاه داستانی با نگاه دانای کل دارد .

بخشی از متن کتاب را با هم می خوانیم :

« کار ارباب خودمان است 

ابراهیم را سه ماهه آبستن بودم . حالم خوب بود . یعنی از کاظمین تا کربلا سر حال بودم . به کربلا که رسیدیم حالم بد شد . شب شد . گفتند بببریمش دکتر .

بردند بعد آمدیم . گفت الان می روم پیش دکتر واقعی . رفتیم حرم . نمی توانستم روی پاهایم بایستم . همان جا پای ضریح نشستم . سر گذاشتم روی شبکه های ضریح گفتم : یا امام حسین ! من از خودم نمی ترسم که بروم . به حرف هیچ کس هم گوش نمی دهم فقط می ترسم من قاتل این بچه بشوم . نگذار همچین بلایی سرم بیاید . برگشتم خانه و شام خوردم و خوابیدم . خواب دیدم نشسته ام پای ضریح دارم به این خانم های قدبلندی نگاه می کنم که روبنده های عربی دارند ... گفت خانم ! گفتم : بله

دست کرد از زیر چادرش یک بچه قشنگ درآورد و داد به من . ... می گفت بچه ات که از دست رفت ولی برای این که دست خالی نری این را بگیر . به کسی هم نشانش نده . فقط یادت باشد اسمش را بگذار محمد ابراهیم . او از ماست پیش خود ما هم بر می گرده ...شب گذشت صبح بلند شدیم رفتیم پیش همان دکتری که گفتم . معاینه اش که تمام شد ماتش برد ... دکتر نمی توانست باور کند که بچه سالم است . »

بخشی از صفحه 19 و 20

دیدگاه ها (0)