سبد خرید شما خالی است

شنود - تجربه نزدیک به مرگ

کتاب شنود کاری از گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی می باشد که تجربه نزدیک به مرگ یک فرد امنیتی را که به مدت ده روز در بیمارستان در حالت کما بوده را روایت می کند . ایشان ده شب در بدترین شرایط در بیمارستان بودند و در آن شب ها خداوند هربار دنیایی متفاوت را به او نشان می دهد . گفتار کتاب روان و جذاب و گیرا است .

(0)
زمان باقی مانده
32,000 تومان

اطلاعات بیشتر

گروه فرهنگی شهید ابراهیم هادی بعد از کتاب های سه دقیقه در قیامت و بازگشت این بار کتابی با عنوان شنود را چاپ کرده اند که در آن تجربه نزدیک به مرگ یک سرباز گمنام اسلام و انقلاب را روایت می کنند .

نقل شده در این کتاب که نویسنده و راوی چگونه بهم رسیدن و چگونه کتاب پیش روی شما تولید شده است . در ادامه بخوانید :

" مصاحبه ای متفاوت "

چهارشنبه سوم تیر ماه 1399 بود . صبح برای کار دیگری می خواستم از خانه خارج شوم ، گوشی را نگاه کردم یکبار یاد پیام روز قبلش افتادم ! پیام را بار دیگر نگاه کردم .

نوشته بود : با سلام ، کتاب سه دقیقه در قیامت را خواندم . چقدر به ماجرای من شبیه است و ... در سوال و جواب های بعدی گفته بود که فعلا در بیمارستان بستری است . گفتم خوب است امروز به جای رفتن به دفتر دوستم وسایل لازم را بردارم و عازم بیمارستان شوم .

خیلی تصمیم من عملی شد . جلوی بیمارستان که رسیدم با خودم گفتم : شاید الان حال و شرایط مناسبی نداشته باشد . ای کاش قبل از حرکت تماس می گرفتم . همان جا شماره اش را زنگ زدم . با مهربانی گفت : سلام برادر ، در طبقه پنجم بیمارستان منتظرت هستم . می دانستم که می آیی !

وارد اتاق که شدم تمام شرایط مصاحبه را آماده کرده بود ! گفت : امروز مرا به این اتاق دو تخته ایزوله آوردند . مریض دیگر این اتاق را هم بردند . تمام شرایط مهیا شد . یقین داشتم کار خداست . مطمئن شدم که شما خواهی آمد تا آنچه برا بندگان خدا لازم است بازگو شود . ...

بخشی از کتاب با عنوان " آن دو پرستار " را بخوانیم :

هربار که روح از بدنم خارج می شد ، با حقایق بیشتری آشنا می شدم . حقایقی بعضا تلخ و وحشتناک ، اما آموزنده .

من می دیدم که برخی اعضای کادر درمانی بیمارستان چقدر خالصانه فعالیت انجام می دادند و به خاطر رسیدگی به مشکلات انسان ها و دعای خیر مردم ، چقدر رشد می کنند ، اما برخی دیگر ...

در یکی از دفعاتی که روح از بدنم بیرون آمد و می خواستم از بیمارستان خارج شوم ، یک دختر و پسر پرستار وارد اتاق من شدند . دختر خانم همینطور که با آن پسر صحبت می کرد ، رفت سراغ سرم من و مشغول بررسی شد .

آقا پسر هم پرونده مرا نگاه کرد تا ببیند چه دارویی و در چه ساعتی باید داخل سرم تزریق شود . آن ها به ظاهر کار و وظیفه خودشان را انجام می دادند .

اما به محض اینکه به این دو نفر خیره شدم وحشت سراپای وجودم را گرفت !

من نه تنها باطن افکار آن ها ، بلکه نتایج فکر و عمل آن ها را می دیدم !

من حتی اسم و مشخصات و محل تولد و پدر و مادرشان را به اسم می دانستم !

این دختر خانم تلاش می کرد دل این پسر را به خود جذب کند ، در حالی که قبلا با پنج پسر دیگر رابطه داشت !

این پسر هم با چندیدن دختر دیگر ارتباط داشت و به بسیاری از آن ها قول ازدواج داده بود ، او تلاش می کرد تا این دختر را هم برای مقاصد شهوانی با خود همراه کند .

من می دیدم که شیاطین بین آن ها قرار گرفته و همین طور آن ها را به ادامه این گفتگو تحریک می کنند !

برایم عجیب بود که همان زمان گوشی تلفن این دختر خانم زنگ خورد و من حتی می فهمیدم که چه کسی پشت خط است و چه می گوید و چه نیتی دارد !

شخص پشت خط یکی از دوست پسرهای قدیم این خانم بود . کمی با او صحبت کرد و دختر خانم سریع خداحافظی کرد تا در راهرو به این جوان پرتار برسد و ...

صفحه 33

 

دیدگاه ها (0)